حكيم ابوالقاسم فردوسى

20

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شاه كليد خورشخانه را به او سپرد . در آن روزگاران خوراك مردمان از دارا و تُنُك مايه از رُستنيها بود . اهرمن براى اين كه ذوق ضحاك را برانگيزد راى كشتن جانوران كرد : زهر گونه از مرغ و از چار پاى * خورشگر بياورد يك يك به جاى به خونش بپرورد بر سان شير * بدان تا كند پادشا را دلير سخن هر چه گويدش فرمان كند * به فرمان او دل گروگان كند نخست روز زردهء تخم مرغ به وى خوراند . به طبع شاه خوشگوار آمد ، و بر او آفرين خواند . روز ديگر از كبك و تذرو خورش ساخت . سومين روز خوان را به گوشت مرغ و بره آراست ، و روز چهارم از گوشت گوساله خورش آماده كرد . اين خورشهاى گوناگون به طبع شاه تازيان سخت خوش آمد و به ابليس عشوه ده گفت : مىخواهم به پاداش اين هنرمندى و استادى به تو پاداشى نيكو بدهم ، بگو چه مىخواهى . ابليس گفت از شاه آرزوى بزرگى دارم . گر چه مرا آن پايگاه نيست كه چشم و اميد داشته باشم كه شهريار جهان حاجتم را برآورد اما اكنون كه خود فرموده است از دل بر زبان مىآورم ، مىخواهم كه شاه اجازه دهد كتفش را ببوسم و چشم و رويم را بر آن بسايم . چو ضحاك بشنيد گفتار او * نهانى ندانست بازار او به دو گفت دادم من اين كام تو * بلندى بگيرد مگر نام تو ابليس پس از اين كه كتف وى را بوسيد از نظر ناپديد شد . هنوز لحظه‌اى چند بيش نگذشته بود كه از جاى بوسهء ابليس بر كتف سلطان تازيان دو مار سيه روييد . ضحاك به ديدن آنها هراسان شد و هر دو را به تيغ بريد . اما همچنانكه بر جاى بريدهء شاخهء جوان ِ درختى تازه و شاداب ، شاخهء نو مىرويد ، دو مار سياه ديگر سر بر زد . ضحاك همه پزشكان را نزد خويش خواند مگر آن درد را بنشانند . چندان كه تدبير به كار بردند درمان كردن نتوانستند . ابليس